تبليغاتX
پرنده باز

تمام قطارها از پیچ و تاب قصه جا خوردند

و تمام حرف ها

در گلوی قناری ، پشت پنجره خشکید.

 

ببار نگارَکَم!

ببار!

زیر دشنام خورشیدِ بی امید،

زیر چترِ بادهای پاییزی،

زیرِ ریزِ صدای ترس

در گلویِ قناری پشت پنجره

زیر جیغِ قطارهای گم ،

ایستاده ام که لبخند بباری.

 

نگارَکَم!

اگر پنجره باز نباشد

خورشیدِ بی امید چه خواهد کرد

در فصلِ سردِ طرد؟

سقوط!

و بوی کاهگلِ کودکی چه می شود

در  قاب خاطره ها؟

سکوت!

 

 

نگارَکَم!

دنیا آنقدرها هم که می گویند کوچک نیست

می شود برگشت و تمام جاده ها را با خود رفت

 قطار را جا گذاشت،

و تمام یاد را از قناری گرفت ،

حتی غبار پنجره را پاک نشد.

 

نگارَکَم!

آن سوی آب های آبی

آسمان هنوز آبی ست،

آن سوی آسمانِ آبی

آبی هنوز آبی ست

و در ورای تمام آبی ها

هنوز آبی ام.

بیا صادق باشیم، نگارَکَم!

پشت این دروغ های نیلی بزرگ

صداقت هنوز آبی ست،

به من اعتماد کن!

هنوز آبی ست.

 

نگارَکَم!

اگر پشت نیلی ها گم شوی

اگر گلوی قناری خشک،

اگر پنجره بسته بمانَد،

اگر هزار اگر پشتِ اگر بیاید که لبخند نباری

از یادم می روم

خوابِ سربازِ سرِ پست می شوم در شبِ پاتک

و  تمام قصه را آب خواهد برد.

 

نگارَکَم!

داستان ها دروغ می گویند..

داستان پشتِ نقابی سرخ عذاب می دهد آبی ها را.

اگر غبار پنجره را پاک نکنی

زیر خروارها غرور گم می شویم

و کم می شوم من

زیر خروارها تاسف!

 

خسته ام ،نگارَکَم!

مثلِ باد

که سالهاست خستگی را به دوش می کشد

و هر سال

فوت می کند توی گوش پاییز.

 

پنجره را باز کن،نگارکم!

پنجره را باز کن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 11:55 توسط علی آشنا |

"آبی دریا کجاست؟!"

در غلیظِ بی کرانی

                        "شبگذر"

پیله ی خامِ سپیدی می تند

روی سنگی

  در دل آرام شب

نقش تنهای وطن را می کَند.

باز می پرسد ز خود:

"آبی دریا کجاست؟"

 

چشم های خشک شیری سالخورد

مانده خیره دست های مرگ را

تا که شاید چشمه های عشق فرهادی دگر . . .

 

اشک های سرخ زن

سستِ دستِ سردِ مرد

در سکوت ِ خلوتِ پندارِ آبی هایشان گم می شود.

دست های آرش ِ نسلی غریب

بی توان در تنگ آغوشیِ مرگ

واگذارِ قصه ی موهومِ مردم میشود.

 

"آبیِ دریا کجاست؟"

" گم میانِ برگ های کهنه ی تاریخِ درد

آخرِ فصلِ تگرگ ."

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 21:33 توسط علی آشنا |

تازه شب شده بود. در خیابان قدم میزد . بدون هیچ هدفی قدمهایش را تند و کند میکرد. گاهی جلوی ویترین فروشگاهی می ایستاد، چندین دقیقه خیره میشد و بعد دوباره راه می افتاد. بعد از یکی دو ساعت تقریبا خسته شده بود و تصمیم گرفت بنشیند. حالا که فکرش را میکرد میدید از همان اولش هم داشته خودش را گول میزده و میخواسته بیاید همین جا کنار میله بنشیند. با تمام تلاشی که میکرد نمی توانست به کنج محوطه نگاه نکند. دلش میخواست با کسی صحبت کند، برای همین تصمیم گرفت یکی برای این کار پیدا کند. برای چند لحظه تمام محوطه را خوب بررسی کرد ، آدم جالبی نبود که ترغیبش کند. دو دختر که در گوشه ای نشسته بودند. چند تا دسته آدم که گله به گله نشسته یا ایستاده با هم حرف میزدند و میخندیدند و چند پسر و دختر فال فروش که بین جمعیت میچرخیدند و کسانی که اینقدر سیال حرکت میکردند که هیچ شانسی برای حرف زدن با آنها نداشت. اما پیرمردی که کنار میز شطرنج بود به نظر تنها میرسید.

از حرکت چشماش معلومه که تنهاست. نگاهش منتظر نیست، عجله نداره و مثل آدمیه که خودشو برای یه روز معمولی همیشکی آماده کرده، ولی نه، اشتباه کردم! با تمام وجودش منتظره ، منتظر یکی که لااقل شطرنج باهاش بازی کنه. حالا که دارم نزدیکتر میشم چیزهای جدیدتری میبینم. بهمن کوچیکی که رو میزه، عصایی که به میز تکیه داده و ترکیب رنگ خاکستری و سیاه و سفید لباساش قشنگ بار معنایی پیر بودن رو دارن به دوش میکشن و اصلا لازم نیست به قیافش نگاه کنی که پیری رو احساس کنی.

:"سلام"

. . .

:"سلااااااااااااااااام"

متوجه میشود که سمعک پیرمرد توی گوشش نیست و با اشاره پیرمرد را متوجه میکند

:"آها، سلام!"

:"سلام پسرم! شطرنج ؟!"

:"والا نمیدونم! آخه زیاد که چه عرض کنم اصلا شطرنج بلد نیستم، ولی اگه بتونه کمک کنه چند دقیقه حرف بزنیم، بازی میکنم."

پیرمرد لبخندی به لب میاورد و میگوید:"خب اگه دوست نداری ، بازی نمیکنیم. چی شده که میخوای با من پیرمرد صحبت کنی!؟"

:"در واقع بیشتر میخوام گوش بدم تا شما صحبت کنی."

پیرمرد نگاهی از روی تعجب میکند و میگوید:"دوربین مخفیه!؟ میخواین سورپرایزم کنین؟!" و به اطرافش نگاه میکند.

:"نمیدنم دوربین مخفیه یا نه، شاید باشه ولی چیزی که هست اینه که اگه باشه من هم به اندازه شما سورپرایز میشم چون دوتامون داریم فیلم میشیم."

:"بچه ی بامزه ای هستی، فکر کنم اگه چند دقیقه حرف بزنیم بد نباشه!"

:"ممنون! ولی بزارید چند تا قانون بزاریم چون هیچ چیز رو نمیشه تو این دنیا بی قاعده جمع و جورش کرد، خب!؟"

:"موافقم ، ولی زیاد هیجانیش نکن که من پیرمرد قلبم درست کار نمیکنه."

:"نگران نباشین! اول اینکه یادمه شما منو پسرم صدا کردید، درسته؟"

:"آره، پسرم!"

:"خب پس شما منو پسرم صدا میکنین و من هم شما رو پدربزرگ یا یه چیزی تو این مایه ها، نظر خودتون چیه؟"

:"من با آقاجون بیشتر موافقم."

:"خب من شما رو آقاجون صدا میزنم و آخرین نکته اینکه اگه موافق باشین زمان مکالمه رو محدود کنیم."

:"چرا!؟"

:"چون اینجوری یاد میگیریم چطوری زمانمونو در حرف زدن مدیریت کنیم و خیلی زود و رک حرف بزنیم."

پیرمرد که از طرز حرف زدن و محکم بودن جوانکی که هنوز هم نمیشناختش خوشش آمده بود قبول کرد.

 

اگر منتظرید ادامه ی داستان را بنویسم بگذارید شما را از این اشتباه بیرون بیاورم این کار را نخواهم کرد. پس بگذارید یک جور دیگر ادامه دهیم.

 

هنوز لبخندش توی ذهنم تازه ست. انگار یک تصویر نیست که در قاب حافظه محبوس شده باشد. یک عکس بی روح نیست. جان دارد، می خندد و در لبخندش یک دنیا حرف است که هنوز باید کشف شوند. از هفت لایه تصنع باید گذشت تا فهمید تهِ تهِ تهِ ماجرا چه چیزی نشسته است. اول تر ها لبخندش عین همه ی لبخندها بود، عین تمام لبخندهای بی معنی دنیا که می آیند و می روند ، فقط یک لبخند ولی چشمانش آتشی بود که می گرفت به جان هر کسی که درست نگاه می کرد. شعله ی ابدی ستاره ای دور را در سیاهه ی سیاه مردمک روشن کرده بود تا هر راه گم کرده ای را مژده ی راه و آبادی باشد. این را وقتی فهمیدم که در پیچ درپیچ نگاه های غریبه ای گم شدم و در به در به دنبال کورسوی آشنایی دست وپا زدم. وقتی در نگاهش گم شدم هزاران ستاره دیدم که هر کدام مرا به دنیای تازه ای از درونم رهنمون می شد. می شناختمش، بیشتر از هر خودی که در این همه سال شناخته ام. می دانستم چه می بیند چه می اندیشد و این لبخند دردناک در چه گذاری از خاطره بر صورتش نمودار می شود. به یک خواب تکراری می مانست که در آن انسانی پشت نقاب داشت خودم را به من می نمایاند و مجبورم می کرد نقش خود را زیباتر وشکیل تر از خود خودم بازی کنم.

حالا که طوفان تمام شده همه چیز را نمی شود سر جایش برگرداند. شرایط عوض شده و خوشحالم که کاخ هایی که خودم را در دالان هفت توی آن پنهان کرده بودم، زیر مشت های لبخندی که مرا به بازی می گرفت ویران شد. این کومه های تازه گرچه هنوز جوان و سردند ولی محکمند. نمی دانم لبخندهایی که از سفرم به وادی عشق یادگار آورده بودم خانه ای از چشمانت را ویران کرد یا نه، نمی دانم آتشی که در دلم می لرزید نگاهت را ترساند یا نه! ولی امیدوارم که هیچ اتفاق تازه ای در شهر همسایه رخ نداده باشد جز اینکه یک نفر دوباره به پادشاه قلبش ایمان آورده باشد.

آرام از کنار جوان و پیرمرد می گذرم. تمام سعیم برای اینکه این قشر تصنعی لبخند را از صورتم بردارم بی نتیجه است. باید راه بروم. نفس عمیقی می کشم و ریه هایم را از دود پر می کنم. مادرم راست می گفت. همیشه یکی منتظر آدم هست. نباید هیچ آینه ای را دست کم گرفت.

 

 

پ.ن:روباه آرام و شاد در میان سبزه زارها قدم می زند!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 4:24 توسط علی آشنا |

  من درد ندارم. عصبانی نیستم. دچار دغدغه های عظیم زندگی نشدم. بی تفاوت نیستم، نه اونقدر که نفهمم اطرافم چی میگذره و کی چی فکر میکنه. ولی اجازه میدم این قضیه همینطور پیش بره. میخوام این پوسته که دورم میکشم روز به روز سرد تر بشه، سرد سرد .

 دارم امتحان میکنم و واسه همینم اذیت کننده ست. من خسته نیستم، خستگی رو بازی می کنم. شاد نمیشم، شادی رو بازی میکنم. ذوق زده نمیشم، ناراحت نمیشم،عصبانی، خوشحال ، یا هر احساسی که فکرشو بکنی دیگه بهم دست نمیده. البته باید اعتراف کنم یه دفعه به حماقت خودم خندیدم و از اینکه هیچی ندارم که مال خودم باشه گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و گریه کردم و خندیدم و بعدش دیگه هیچی نبود، هیچ حسی.

هنوز تو نقش خودم جا نیفتادم، واسه همینه که فقط میتونم خستگی و غم رو خوب بازی کنم. طول میکشه تا به این لباس جدید مچ بشم. البته اگه اینم یه بازی نباشه!

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 20:24 توسط علی آشنا |

مرا می شناسی؟

من

رهگذر خیابان های آشوب

شب های درد . . .

 

چه تفاوت دارد

از کدامین شهر و

کدام تبارم؟

یا که نامم چیست؟

حضور لغزان تنهایی

روی گونه های قرن،

لرزش تکان دهنده ی دست ها

در یخبندان گریزم . . .

یادت آمد؟!

 

مثل همیشه انکار کن!

آنقدر نگاهت را بدزد

تا به حبس ابد محکوم شوم

با لبخندی شاقه!

 

بی نام

بی نشان

ناگفته های تاریخ توام؛

آشنای دیرینه!

می شناسی مرا؟

+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 21:35 توسط علی آشنا |